یک رویارویی جهانی، با دو سرنوشت متفاوت در امرداد۱۳۳۲
یک رویارویی جهانی، با دو سرنوشت متفاوت در امرداد۱۳۳۲ یک رویارویی جهانی، با دو سرنوشت متفاوت در امرداد۱۳۳۲
امرداد ۱۳۳۲؛ ایران و کره شمالی در یک رویارویی جهانی، با دو سرنوشت متفاوت!
تابستان ۱۳۳۲ (۱۹۵۳) در دو سوی آسیا، دو فرجام متفاوت از نخستین مرحله جنگ سرد را رقم زد.
در ۵ امرداد ۱۳۳۲ (۲۷ جولای ۱۹۵۳)، آتشبس کره پس از سه سال جنگ، موجودیت کره شمالی کمونیستی را تثبیت کرد. کمتر از یک ماه بعد، در ۲۸ امرداد ۱۳۳۲، بحران سیاسی ایران به نقطه تعیینکنندهای رسید و فصل تازهای در تاریخ معاصر کشور آغاز شد.
قرار دادن این دو رویداد در کنار یکدیگر، پرسشی فراتر از همزمانی تاریخی پدید میآورد:
چرا اتحاد شوروی توانست در شمال کره حکومتی همسو را ایجاد و تثبیت کند، در حالی که ایران، با وجود هممرزی با شوروی، بحران آذربایجان، قدرت حزب توده و شبکه نفوذ آن در نیروهای مسلح، سرنوشت دیگری یافت؟
پاسخ را نمیتوان تنها در اراده مسکو یا واشنگتن جستوجو کرد. مقایسه دو کشور نشان میدهد که قدرت خارجی زمانی قادر به تغییر پایدار ساختار سیاسی یک کشور است که امکانات بینالمللی آن با شرایط اجتماعی، نهادهای داخلی و ابزار اعمال قدرت در آن جامعه پیوند بخورد. از همین منظر، تفاوت ایران و کره بیش از هر چیز، تفاوت دو بستر تاریخی و دو جامعه در مواجهه با رقابت قدرتهای بزرگ بود.
پس از تسلیم ژاپن در آگوست ۱۹۴۵، ارتش سرخ شوروی شمال شبهجزیره کره را در اختیار گرفت. شوروی در آنجا امکان کمسابقهای برای دولتسازی پیدا کرد:
کیم ایلسونگ با حمایت مسکو در رأس ساختار سیاسی تازه قرار گرفت؛ پلیس، دستگاه اداری و سپس نیروی نظامی جدید شکل گرفت؛ تشکیلات حزبی تمرکز یافت و اصلاحات ارضی سال ۱۹۴۶ با مصادره زمین مالکان بزرگ و توزیع آن میان دهقانان، به حکومت تازه امکان ایجاد پایگاهی اجتماعی در جامعه عمدتاً روستایی کره را داد.
در نتیجه، شوروی تنها از یک حزب سیاسی حمایت نمیکرد؛ در ساختن مجموعهای از نهادهای قدرت مشارکت داشت. اسناد و پژوهشهای مبتنی بر آرشیو شوروی، از جمله اسناد دیدار استالین و کیم ایلسونگ، میزان دخالت مسکو در اعتبار، صنعت، آموزش افسران و تصمیمهای نظامی حکومت تازه را نیز آشکار میکنند.
ایران در همان سالها تجربه دیگری داشت. ارتش شوروی در جریان بحران آذربایجان از نیروهای وابسته به فرقه دموکرات پشتیبانی کرد و حضور آن مانع اعمال کامل اقتدار دولت مرکزی در منطقه شد.
با خروج نیروهای شوروی در ۱۹۴۶ و بازگشت اقتدار تهران به آذربایجان، مهمترین پیششرط تجربه کره، یعنی حضور نظامی و امکان دولتسازی مستقیم شوروی، از میان رفت. ایران همچنان دارای دولت مرکزی، ارتش، دستگاه اداری، نهاد پادشاهی و نیروهای اجتماعی ریشهداری بود که مستقل از حزب توده عمل میکردند.
حزب توده البته نیرویی حاشیهای نبود. سازمان گسترده، نفوذ میان کارگران و روشنفکران و شبکهای مخفی در نیروهای مسلح داشت.
کشف سازمان نظامی حزب پس از ۱۳۳۲ نشان داد که نفوذ آن حتی به بخشی از افسران ارتش رسیده بود. همین واقعیت، فرضیه وجود ظرفیت شوروی برای اثرگذاری بر ساختار سیاسی ایران را جدی میکند؛ اما میان «نفوذ در ارتش» و «در اختیار داشتن ارتش» تفاوت بنیادی وجود داشت.
در کره شمالی، نیروهای مسلح تازه در درون نظام جدید ساخته شدند؛ در ایران، سازمان نظامی توده شبکهای پنهان در درون ارتشی بود که فرماندهی و سازمان اصلی آن در اختیار حکومت باقی مانده بود.
یک سند مهم آمریکایی از سپتامبر ۱۹۵۱ این تفاوت را روشنتر میکند. ارزیابی اطلاعاتی آمریکا، با وجود نگرانی جدی از حزب توده، این حزب را در آن مقطع قادر به تصرف قدرت نمیدانست و همزمان از وجود نیروهای مؤثر ضدتوده در جامعه سخن میگفت که جامعه ایران را به میدان رقابت چند نیروی اجتماعی تبدیل کرده بودند. در نتیجه، حزب توده از سازمانیافتگی برخوردار بود، اما هژمونی اجتماعی لازم برای تبدیل شدن به نیروی مسلط کشور را در اختیار نداشت. بااینحال، کشف شبکه افسران تودهای در ارتش و ذخایر تسلیحاتی این حزب پس از امرداد ۱۳۳۲ نشان داد که فقدان هژمونی اجتماعی لزوماً به معنای فقدان ظرفیت عملیاتی نبود و دستکم بالقوه، تضعیف یا فروپاشی نهادهای موجود میتوانست زمینه را برای مداخله سازمانیافته حزب و بهرهگیری از خلأ قدرت، در الگویی مشابه برخی تحولات بعدی خاورمیانه، از جمله عراق(۱۹۵۸)، فراهم سازد.
در این نقطه، مفهوم «ملت» در مقایسه دو کشور اهمیت پیدا میکند. جامعه شمال کره پس از سیوپنج سال استعمار ژاپن و در شرایط اشغال نظامی، در حال بازسازی نظم سیاسی خود بود. اصلاحات ارضی، بازتوزیع داراییها، حذف یا تضعیف مراکز قدرت رقیب و ایجاد نهادهای تازه، بخشی از جامعه را به ساختار جدید پیوند زد و بخشهای مخالف را تضعیف یا از صحنه خارج کرد. جامعه کره شمالی در جریان همین فرآیند دگرگون شد و حکومت توانست در این بستر و با امکانات خارجی، بسیج اجتماعی را با انحصار ابزار قهر درهم آمیزد.
جامعه ایران ویژگی دیگری داشت. تداوم تاریخی، جایگاه پادشاهی، ارتش ملی، میهنپرستان و مجموعهای متکثر از پیوندهای اجتماعی و فرهنگی، امکان تمرکز سریع قدرت در دست یک جریان را محدود میکرد. از این رو، «ملت ایران» را نیز نباید همچون کره تصور کرد؛ قدرت آن در این مقایسه، دقیقاً در وجود مراکز متعدد اجتماعی و نهادی آشکار میشود که هیچ جریان سیاسی قادر نبود بهآسانی همه آنها را در خود حل کند.
جنگ کره آزمون دیگری برای سنجش وزن قدرت خارجی است. ایالات متحده از ماه جون ۱۹۵۰ با نیروی زمینی، هوایی و دریایی و در چارچوب فرماندهی سازمان ملل مستقیماً وارد جنگ شد. با این همه، حکومت شمال از میان نرفت. ورود گسترده نیروهای چین در پاییز ۱۹۵۰ موازنه میدان جنگ را تغییر داد و حمایت شوروی نیز پشتوانه حکومت شمال باقی ماند. آتشبس ۲۷ جولای ۱۹۵۳ (۵ امرداد ۱۳۳۲) سرانجام بقای کره شمالی را تثبیت کرد. بنابراین حتی مداخله نظامی عظیم آمریکا، زمانی که در برابر دولتی سازمانیافته، ارتش، دستگاه امنیتی، پایگاه اجتماعی همسو شده و پشتیبانی چین و شوروی قرار گرفت، نتوانست نتیجه مورد نظر واشنگتن را در سراسر شبهجزیره رقم بزند.
این تجربه، زمینهای مهم برای بازخوانی ۲۸ امرداد فراهم میآورد. ایران در متن رویارویی جنگ سرد قرار داشت و نگرانی از گسترش نفوذ شوروی و حزب توده، فعالیتهای سیاسی و اطلاعاتی آمریکا و بریتانیا را در ایران تشدید کرده بود. تلاش ۲۵ امرداد، همزمان با فرمان محمدرضا شاه پهلوی برای برکناری نخستوزیر و انتصاب سپهبد زاهدی به نخستوزیری جدید، به نتیجه نرسید؛ اما در ۲۸ امرداد، حضور نیروهای طرفدار پادشاه، جمعیتهای خیابانی و پیوستن بخشهایی از ارتش و پلیس، موازنه را تغییر داد.
از این منظر، نقش قدرتهای خارجی بخشی از فضای جنگ سرد بود، اما نتیجه ۲۸ امرداد را باید در رابطه با جایگاه پادشاه، ارتش و نیروهای اجتماعی و سیاسی ایران و در چارچوب پیوند شاه و ملت فهمید.
مقایسه با کره در همین نقطه اهمیت تحلیلی پیدا میکند. اگر اراده و توان آمریکا بهتنهایی تعیینکننده سرنوشت کشورها بود، حضور مستقیم و بسیار گسترده نظامی آن در کره میبایست به حذف کره شمالی میانجامید. چنین نتیجهای حاصل نشد. همانگونه که شوروی نیز با وجود اهمیت ایران، حزب توده و شبکه نظامی آن نتوانست شرایط کره شمالی را در ایران بازآفرینی کند. قدرتهای خارجی در هر دو صحنه اثرگذار بودند؛ نتیجه، از برخورد آن قدرت با واقعیتهای درونی هر جامعه پدید آمد.
از این منظر، ۲۸ امرداد را میتوان در افقی گستردهتر از منازعه میان مصدق، شاهنشاه یا دو قدرت خارجی مطالعه کرد. تابستان ۱۹۵۳ پایان دو مسیر بود که از ۱۹۴۵ آغاز شده بودند. در کره، حضور شوروی به دولتسازی، ارتشسازی و بازآرایی اجتماعی انجامید و حمایت چین و شوروی سرانجام بقای آن ساختار را تضمین کرد. در ایران، شوروی پس از ۱۹۴۶ امکان اشغال و دولتسازی مستقیم را از دست داد؛ حزب توده با وجود توان تشکیلاتی و نفوذ نظامی، در برابر مجموعهای از نهادها و نیروهای رقیب قرار داشت و نتوانست قدرت را در جامعه و دولت متمرکز کند.
درس اصلی این مقایسه نیز در همین تفاوت نهفته است: قدرتهای بزرگ میتوانند در تاریخ ملتها مداخله کنند، موازنه نیروها را تغییر دهند و حتی در لحظات بحرانی بر نتیجه اثر عمیق بگذارند؛ اما تبدیل مداخله خارجی به یک نظم سیاسی پایدار، به ساختار دولت، سازمان اجتماعی، نهادهای ملی و به ویژه واکنش خود جامعه وابسته است. در تابستان ۱۹۵۳( امرداد ۱۳۳۲)، کره شمالی و ایران در برابر رقابت همان قدرتهای جهانی قرار داشتند؛ اختلاف بسترها، نهادها و نیروهای درونی و تفاوت اراده ملت در آنها، دو سرنوشت متفاوت را رقم زد.






Comments